تبليغاتX
توتيا و ترنج

توتيا و ترنج

بار الها !!! نه در آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد

 

 

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازیش. شيطان گفت:نه !!! لیلی اقبالِ میلِ توست  بخواه تا بيفتد. تا باشد ....


آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند

.

.


و ليلي اتفاق افتاد.... .

!!!!!!!!


مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.


خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: لیلی و درد ؟ آسودگي ست. زیستنی ست خوش.


خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و اشتیاق به آنچه بدست آوردی .


خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.


خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان اما گفت: ساده است. اراده کنی دم دست است و زود .


و دنيا پر شد از ليلي

2 -0 به نفع شیطان

.

.

.

.

دنیا پر شد اما ......

اما لیلی هاي زود!!!. ليلي هاي ساده اينجايي!!!

ليلي هاي نزديک لحظه اي!!!.....

مجنون اما مصمم و امیدوار

رو به آسمان منتظر ندایی دیگر بود !!!


خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.


ليلي جاودانگي شد و شيطان دگر نبود.

و شیطان دیگر نبود !!!!


مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و

ميدانست که ليلي او تا ابد طول مي کشد

او لیلی ابدی میخواست

دیر اما نه لحظه ای ،که ، ابدی!!!!

و شیطان دیگر نبود !!!!

و لیلی ها دیگر نبودند !!!

 

 

شاهنامه را آخر خوش است ......

 

 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1387ساعت 14:59  توسط توتيا   | 

 

 

  نمیدونم چرا از این فرزاد حسنی خیلی خوشم میومد با اینکه بعضی مواقع لحن صحبتش با مهمونای کوله پشتی  حسابی اعصاب آدمو خورد میکرد ولی از حق نگذریم خیلی باحال بود ...

 

 چند روز پیش تلویزیون ترانه خداحافظ اونو پخش کرد و به یاد اون افتادم ،  

 

خداییش قشنگ سروده بود .......

 

 

 

 

 

(((

 خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 


اگه گفتم خداحافظ ،

 نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد

 دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

)))

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:17  توسط توتيا   | 

 

 

 

 

                   افسون کلمات

 

 

گفتم چه بارونی میباره ....

 

گفت : «آره میشه مثل دیوونه ها رفت و دو ساعت تموم زیر بارون قدم زد و ...و بعد بلند خندید »

 

چتر بر نداشتیم ....بارون حسابی خیسمون کرد یک موزیک نرم هم داشت پخش میشد ...و در تمام طول بارون من و مهتاب گفتیم و خندیدیم ... از خاطرات خوش گذشته ، از برنامه های رویایی آینده .

بعد رز قرمز زیبایی که قطرات بارون اونو به غایت زیبا کرده بود از باغچه چیدم و به مهتاب دادم و با تمام احساس گفتم که : « خیلی دوست دارم .....»

...

 

کارگردان کات داد !!! و گفت که خیلی خوب بود بچه ها ، خسته نباشین ، ماشین آب پاش ، دوربینا و... رو جمع کنین بقیه اش باشه واسه فردا  شب همگی به خیر!!!

 

فیلم داشت برای جشنواره آماده میشد و من تمام تلاشم این بود که امسال حق ضایع شده ی چند سال گذشتمو با بردن سیمرغ بگیرم .

 

لذا از هیچ فرصتی برای هماهنگ شدن با نقشم دریغ نمیکردم ...

 

شب وقتی خسته و کوفته به طرف خونه میرفتم ، فکر روبرو شدن با غرغرهای گوشخراش و دل آزار هستی و اون رفتارای تندش، دیوونم میکرد .....

 

کاش میشد یه گوشه از اون زندگی که بازی میکردم روواقعا داشتم .

خونه که رسیدم دیدم هستی خوابیده بود ، نه چایی ، نه شامی .....

 

گفتم ولش کن یه ساندویچ سرد کوفت کنیم بهتره از اینکه .....

 

در حین خوردن ساندویچ داشتم فیلمنامه رو میخوندم تا برای فردا بهش کاملا مسلط باشم و اونجاهایی رو که لازم بود تمرین میکردم ...

 

طبق فیلمنامه یه کاغذ یادداشت برداشتم و نوشتم « همسر عزیزم دیدم خوابیدی ، حیفم اومد بیدارت کنم ، خواب خوبی داشته باشی ، ببخش که باز دیر اومدم ولی اینو بدون که عاشقانه دوست دارم .....» و بعد طبق فیلمنامه اونو گذاشتم کنار تخت همسرم ...

و خوابیدم .

 

صبح که بیدار شدم ، بر خلاف همیشه سکوت دلنشینی همه فضا رو پر کرده بود خونه مرتب و و پنجره ی رو به باغ باز بود ، حیاط آب پاشی شده بود میز صبحانه به طرز زیبایی چیده شده بود ویه دسته گل مورد علاقه من روی میز بود .

یه لحظه فکر کردم سر صحنه فیلم برداری ام ولی ....

 

  داشتم صورتمو میشستم که هستی آرایش کرده و زیباتر شده از همیشه  به طرفم اومد و در حالیکه یکی از اون شاخه گلا رو بهم میداد گفت که «خیلی دوست دارم ......ممنون از اینکه .....»

خیلی چسبید و هستی شده بود همونی که من یه روز به خاطر اون از همه چیزام گذشته بودم .

 

بغلش کردم ، بوسیدمش و .....

 

از آنروز به بعد با محبت و احترام متقابل کم کم زندگی ما تبدیل به همان چیزی شد که در رویاهامان می دیدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...... و خوب فهمیدم که :

                  «خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست ، دوست داشتن داشتنی هاست .....»      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:53  توسط توتيا   | 

 

 

 

این داستانک هم نوشته خودمه ، امیدوارم هیچوقت نسبت به خوبیای بقیه آلزایمر نگیریم و اگه قراره چیزی رو فراموش کنیم بدیهای دیگران به خودمون و خوبیهای خودمون به دیگرون باشه

 

آلزایمر

 

 

فکر کنم 100 – 150 امین عکسی بود که نشانم میداد .....

« ببین این عکس مال اون روزیه که با هم رفته بودیم کوه ، یادته گفتی پات پیچیده و درد داری ،  بعد از یک ساعت که باهاش ور رفتیم ، خندیدی و گفتی که سرکاریه ...... بی مزه !!!»

 

ولی من اونو نمی شناختم  و اصلا یادم نمی اومد .

 

« این یکی چی  ؟ ببین توی امامزاده ، روز اولی که قرار گذاشتیم همدیگه رو  ببینیم » « یادته چقدر به خودت رسیده بودی ... فکر کردی داری میری خواستگاری .... دیوونه !!!!»

 

ولی من اصلا هیچی از چیزایی که میگفت یادم نمی اومد ....دکترا میگفتن آلزایمرم در حال پیشرفته ...

 

چند ساعت ... چند روز .....چند هفته .... او هی از خاطرات مشترک میگفت و من واقعا یادم نمی اومد

« ببین این دستنوشته ی تویه : اینو برای من نوشته بودی :هیچوقت نگاههای قشنگتو ، خنده های زیبات یادم نمیره ......خووووب یادت موند؟؟؟!!! »

ولی بازم یادم نمی اومد....  داشتم دیوونه میشدم ، گفتم یه جورایی قال قضیه رو بکنم : داد زدم : اِ ول کن خانم !!!نمیشناسمت !!! کچلم کردی .....

...

 به جای ناراحت شدن و واکنش نشان دادن به برخورد زننده من ، خسته اما آروم و مهربون جلوم نشست  ، به چشمام زل زد و هیچی نگفت و فقط عطوفت بود که از نگاش می بارید ....

 

حیرت زده شده بودم ...این کیه که منو ، اخلاق سگمو .... داره تا این حد تحمل میکنه ؟

 

چقدر این دختر مهربونه ....چقدر متینه ....

 

صبوریاش منو به یاد نرگس میندازه یادش بخیر فقط او اینقدر صبور و مهربون بود .....دلم برای صبوریاش لک زده ....

یه هو....نکنه .... نکنه خودش باشه .آخه هیشکی تا حالا اینقدر صبور نبوده......

بعد درحالیکه چشمانم از حدقه درآمده بود و دهانم باز مانده بود ، متحیر پرسیدم : نرگس ؟!؟!؟!؟!

قطرات اشک گونه های قشنگشو برق انداخت و با خنده ای زیبا – همیشه زیبا می خندید – سر تکون داد که :.......آره !!!!!         میدونستم منو یادت نمیره

 

انگار خواب میدیدم  حس میکردم تو رویام ولی واقعا او نرگس بود .....!!!!

 

آره آلزایمر هم نمی تونست صبوریاشو، متانتشو  فراموشم کنه .......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط توتيا   | 

 

 

       عاشقانه ای بسیار زیبا از استاد اخوان ثالث تقدیم به  " گل همیشه بهار "  که برای اولین بار در حوالی یکی از همین روزهای میانه اردی بهشت شکفت و امیدوارم که همیشه بهاری بمونه ...... 

 

 تولدت مبارک

 

      ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟  

 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط توتيا   | 

 

 

 

یه روز شیطان بعد از مدتها پیش خدا میره و بهش میگه : ای خدا انسان را آفریدی و منو انداختی بیرون ، قبول ،

  اشتباه از من بود ولی در مورد دخترا باید بگم بد کردی

 

خدا با تعجب میگه دختر ؟؟؟؟؟!!!!

شیطان میگه آره همون موجوداتی که خیلی لوسن و نونورن دیگه و بالاتر از خودشونو نمیتونن ببینن

خدا میگه : نه دستور ساخت چنین موجوداتی رو نداده بودیم

یه هو رو به فرشته ها میکنه و میگه میدونم حتما کار شماهاست .

عصبانی میشه

 

و میگه  :چند بار بهتون گفتم با ته مونده ی خاکا گل بازی نکنین هاااااا؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:30  توسط توتيا   | 

 

 

     ارتشبد بازنشسته ، همانطور که نشان کماندوی برتر را بر روی شانه افسر جوان می چسباند ، میگفت : "اینکه تمامی علوم و فنون نظامی را با موفقیت گذراندی جای خوشحالی دارد ، ولی یادت باشد ، همیشه ، در همه عملیاتها جایی برای امورات پیش بینی نشده باز بگذار . با همه ایمان و اعتقادی که به درستی طرح و برنامه ات داری، مواظب چاله های پنهان سر راهت باش تا به ناگاه سر از قعر چاله هایی که به نظر خطر نیستند ، در نیاوری ."

 

"شکسپیر میگه : "همیشه زرنگ ترینٍ افراد به احمقانه ترین شکل ممکن به دام می افتند ." "

افسر جوان در حالیکه به غل و زنجیرهای دست و پاهایش نگاه میکرد و به زحمت میتوانست سرش را به خاطر اسلحه هایی که از دو طرف روی شقیقه هایش گذاشته بودند ، تکان دهد سخت به فکر فرو رفته بود که کجای کار اشتباه کرده است .

احمقانه ترین اشتباه او چه بوده است …..؟

ناگهان تلفن همراه سردسته گروه مافیایی به صدا در می آید : صدای قهقهه مستانه اش در آسمان می پیچد …. دانشگاه قبول شدی عزیزم …. سگٌل من ….آفرین ….آفرین دخترم …..

افسر بندی در حالیکه ذوقی ناخوداگاه از ته دلش سربرکشید …..با خود زمزمه کرد : سگل …..  دانشگاه قبول شد …. ناگهان صدای زنجیرها به یادش آورد که او کجاست و …

 

فهمید کجای کار قافیه رو باخته …..

 

 

 

 

   …… او عاشق شده بود !!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:15  توسط توتيا   | 

 

 

 

بچه ها میگفتند باید کوچه ها رو آب پاشی کنیم ، در ودیوار رو آذین بندی کنیم گل و شرشره و بادکنک و خلاصه ........چراغ و چراغونی ، فشفشه و فشفشه بارون کنیم تا استقبالی در خور تو برایت تدارک دیده باشیم

 

 

 

 

بهار زيباي من سلااااااااااااااام 

 

 

 

 

اما...............

 

 

 صبح که پاشدیم دیدیم که گل یاس شکوفه کرده ، روی گل محمدی شبنم نشسته ، گنجیشکا دارن چکاوک میخونن  و شانه به سرک داره با کفترای لب بوم دل میده و قلوه میگیره .....

 

 

تازه فهمیدیم تو اومدی و ما چه بچگانه به فکر استقبال تو بودیم

 

 

 

تو با همه مهمونا فرق داشتی !!!!!!

 

 

آغوشمو گشودم و با صدای بلند که بعدا مامانم میگفت حتی همسایه ها ی کوچه بغلی هم گفتن که صدامو شنیدن داد زدم که:

 

 

 

 

 

 

 

سلام بهاااااااار!!!!!!!

 

خوش اووووووووومدی 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:10  توسط توتيا   | 

 بهار می آید مثل بهار سال قبل ، مثل بهارهای سالهای قبل و بار دیگر گل و بلبل و شکوفه و .....

 

و چشم به هم نزده بهار خواهد رفت مثل بهار سال قبل ومثل بهارهای سالهای قبل .....

 

آیا صرف این تغییر طبیعی میشود با بهار به اوج خوشدلی و خوشدمی رسید ؟

 

و مهمتر اینکه آیا با رفتن بهار آیا ما را هم دلخستگی روزهای داغ و  طاقت فرسای تابستان باید که درنوردد یا از آن بدتر افتادن برگهای زرد پائیزی و سرمای جانگزای زمستان ؟

 

 

 

 

 

 

عرفا اعتقاد دارند عید و بهار یک تحول درونی است و انسان زمانی میتواند عید را و بهار را به شادمانی بنشیند که در درون این احساس را زنده کند

و مگر بهار درون چگونه متولد میشود و چگونه می توانیم بهاری باشیم ...

......

......

.....

انسان موجودی است اجتماعی و با همگنان  و همراهان است که معنا پیدا میکند

با آنها تعریف میشود ...با آنها زندگی میکند .... با آنها به اوج سعادت میرسد.... والبته با آنهاست که میتواند دنیا را جهنمی برای خود و صد البته بدتر برای آنان بسازد .......

بهار می آید و چه زیباست ما بهار را در درونمان و در ارتباطاتمان زنده کنیم

مهم نیست چند بهار را در کنار هم زندگی کنیم مهم این است که چند لحظه بهاری زندگی می کنیم

 

معطل نکنید ......  دل خود و اونایی رو که میتونین ُبهاری کنین .... بجنبین بهار شده ..... بهاری باشید .....بهار شوید ....

 

 

 

فقط دو ثانیه طول میکشد که بهش بگویی "دوستت دارم"

 

فقط سه ثانیه طول میکشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشانی

 

فقط پنج ثانیه زمان می خواهد دستش را در دستانت بگیری تا قلبش از محبت سیراب شود

 

تنها چند ثانیه وقت می برد که تلفنی به او بگویی "دلم برات تنگ شده"

 

تنها چند لحظه زمان میبرد که بهش پیام بدی که هنوز بهش علاقه داری و برای دیدنش لحظه ها رو میشمری .....

 

و این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمرمان در کنار هم است

 

وقتی محبت را اینگونه ابراز می کنیم مثل درخت ها در بهار زیبا می شویم

 

ما آدمها می توانیم در چهره ی هم قلب هایمان را ببینیم و عشق چقدر صورت ها را زیبا می کند!

درست مثل شکوفه های رنگارنگ که درخت ها را قشنگ می کنند.

 

یادمان باشد عمر کوتاه است مثل گل های بهاری و در پایان زندگی هیچ یک از ما از  گردنبند های  جواهر  و ماشین های لوکس و خونه های بزرگ خرسند نخواهیم بود و حسرت بیشتر داشتن را نخواهیم داشت 

 

 اما خیلی از ما خواهیم گفت کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم و همه ی نا گفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه به هم بگوییم...

 

نگذاریم این تجربه تلخ رو ما هم تجربه کنیم .....

.....

.....

...  بهار شده ......بهار شوید .......

 

 

                    

 

 

                                                            بهار شده ......   بهار شوید   .......

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1386ساعت 0:19  توسط توتيا   | 

 

 

وقتی قاصدکها پرپر میشوند .....

 

 

 

 "فاصدک های تنها"

یک روز که به خودشان می آیند می بینند که توی دل آسمون غوطه می خورند...

اما نمیدونند کجان؟

اصلا نمیدونند از کجا اومدند و به کجا میرند؟

نمیدونند کجا قراره بمونند و حتی چه چیزهایی رو تجربه کنند...

                                                                                یعنی ممکنه؟

 

                                                                                         ما هم آره؟ قاصدکیم؟

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1386ساعت 20:16  توسط توتيا   | 

 

 

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

 

طبیعت بهار را چشم در راه است شما چی ؟

 

 

اغوشها را بگشایید و بگذارید نسیم دلنواز بهاری همه وجودتان را فرا گیرد

 

صدای پای بهار می آید مبادا  ما را که خواب غفلت .....

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط توتيا   | 

سلام حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
 که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
 که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد
ونه این دل بی درمان ناماندگار من


یکسال از تولد وبلاگ توتیا و ترنج میگذرد


شعر بالا اولین مطلبی بود که که در وبلاگ گذاشتیم یکسال میگذرد و من اکنون گاهی دلم برای وبلاگم  و مخاطبانش  تنگ میشود .وبلاگم به مثل بچه های یک ساله گاه شیرین میزند شیطنت میکند و به اندازه کافی جای خودش رو توی دلم باز کرده .
یکسال میگذرد و اکنون که دوباره از خودم میپرسم چرا وبلاگ ؟ ناخودآگاه جواب میدهم :
ممکن است مطالبم آنقدر غنی نبا