تبليغاتX
توتيا و ترنج

  کاربر مهمان، خوش آمديد!

 
منوي اصلي
لينکهاي سريع

آرشيو ماهيانه
8805.aspx
8709.aspx
8705.aspx
8704.aspx
8703.aspx
8702.aspx
8701.aspx
8612.aspx
8611.aspx
8610.aspx
8609.aspx
8608.aspx
8607.aspx
8605.aspx
8604.aspx
8603.aspx
8602.aspx
8601.aspx
8512.aspx
8511.aspx

لينک ستان

لوگوي دوستان

لوگوي شما


تبليغات





تبليغات





ریاستارت یا بعبارتی ریست

بسم خدا

دو مرتبه خواهیم اپید و لی ایندفه از جنس دیگر .نه فقط  از جنس که از همه جنس

مدیریت وبلاگ همان ند و نه همانند که تفکرات متفاوت دارند .

حالیا مصلحت وقت در این است که مسرور گردانیم خود را به نوشتن و پرداختن به انچه که پرداختن یست 

مدیران جدید هم خواهیم قبول کردندی.

امیدواریم که باز کوتاه نییاییم و توتیا ترنج را فرتوت تر 

 نگردانیم.

امین .

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در دوم مرداد 1388     بيان انتقادات و پيشنهادات

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست ؟

 

 

 

 

 

باغ بي برگي خنده اش خوني ست اشک آميز ، جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن  .  پادشاه فصل ها پاييز

 

 

 

 

وقت کردین اینروزا یه سری به پارک هم بزنید

درختان  اندر اقصای زمستان هم دیدن داره ها!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در شانزدهم آذر 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

باران

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
        کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در دوم آذر 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

دیدی پیدایت کردم


 

   مدارک‌مان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛
همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا می‌شدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم.
چون او نشانی‌ام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمی‌شنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئن‌اش را دیدم
و حرکت لبهایش را که گفت: پیدایت می‌کنم.

سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: دیدی پیدایت کردم!

.

.

.

دکترها جوابم کرده‌اند. روی تخت دراز کشیده‌ام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می زنم؛ کاری که از خودش یاد گرفته ام.
می گویم: باز هم من باید زودتر بروم. نه! نگران نباش! این بار من پیدایت می کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهار‌صد. نشان به نشان لبخند.
اسم رمز: دیدی پیدایت کردم!

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در هفتم مرداد 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

شاهنامه را آخر خوش است !!!

 

 

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازیش. شيطان گفت:نه !!! لیلی اقبالِ میلِ توست  بخواه تا بيفتد. تا باشد ....


آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند

.

.


و ليلي اتفاق افتاد.... .

!!!!!!!!


مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.


خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: لیلی و درد ؟ آسودگي ست. زیستنی ست خوش.


خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و اشتیاق به آنچه بدست آوردی .


خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.


خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان اما گفت: ساده است. اراده کنی دم دست است و زود .


و دنيا پر شد از ليلي

2 -0 به نفع شیطان

.

.

.

.

دنیا پر شد اما ......

اما لیلی هاي زود!!!. ليلي هاي ساده اينجايي!!!

ليلي هاي نزديک لحظه اي!!!.....

مجنون اما مصمم و امیدوار

رو به آسمان منتظر ندایی دیگر بود !!!


خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.


ليلي جاودانگي شد و شيطان دگر نبود.

و شیطان دیگر نبود !!!!


مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و

ميدانست که ليلي او تا ابد طول مي کشد

او لیلی ابدی میخواست

دیر اما نه لحظه ای ،که ، ابدی!!!!

و شیطان دیگر نبود !!!!

و لیلی ها دیگر نبودند !!!

 

 

شاهنامه را آخر خوش است ......

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در سوم تیر 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

خداحافظ

 

 

  نمیدونم چرا از این فرزاد حسنی خیلی خوشم میومد با اینکه بعضی مواقع لحن صحبتش با مهمونای کوله پشتی  حسابی اعصاب آدمو خورد میکرد ولی از حق نگذریم خیلی باحال بود ...

 

 چند روز پیش تلویزیون ترانه خداحافظ اونو پخش کرد و به یاد اون افتادم ،  

 

خداییش قشنگ سروده بود .......

 

 

 

 

 

(((

 خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 


اگه گفتم خداحافظ ،

 نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد

 دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

)))

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و هشتم خرداد 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

مهتاب

 

 

 

 

                   افسون کلمات

 

 

گفتم چه بارونی میباره ....

 

گفت : «آره میشه مثل دیوونه ها رفت و دو ساعت تموم زیر بارون قدم زد و ...و بعد بلند خندید »

 

چتر بر نداشتیم ....بارون حسابی خیسمون کرد یک موزیک نرم هم داشت پخش میشد ...و در تمام طول بارون من و مهتاب گفتیم و خندیدیم ... از خاطرات خوش گذشته ، از برنامه های رویایی آینده .

بعد رز قرمز زیبایی که قطرات بارون اونو به غایت زیبا کرده بود از باغچه چیدم و به مهتاب دادم و با تمام احساس گفتم که : « خیلی دوست دارم .....»

...

 

کارگردان کات داد !!! و گفت که خیلی خوب بود بچه ها ، خسته نباشین ، ماشین آب پاش ، دوربینا و... رو جمع کنین بقیه اش باشه واسه فردا  شب همگی به خیر!!!

 

فیلم داشت برای جشنواره آماده میشد و من تمام تلاشم این بود که امسال حق ضایع شده ی چند سال گذشتمو با بردن سیمرغ بگیرم .

 

لذا از هیچ فرصتی برای هماهنگ شدن با نقشم دریغ نمیکردم ...

 

شب وقتی خسته و کوفته به طرف خونه میرفتم ، فکر روبرو شدن با غرغرهای گوشخراش و دل آزار هستی و اون رفتارای تندش، دیوونم میکرد .....

 

کاش میشد یه گوشه از اون زندگی که بازی میکردم روواقعا داشتم .

خونه که رسیدم دیدم هستی خوابیده بود ، نه چایی ، نه شامی .....

 

گفتم ولش کن یه ساندویچ سرد کوفت کنیم بهتره از اینکه .....

 

در حین خوردن ساندویچ داشتم فیلمنامه رو میخوندم تا برای فردا بهش کاملا مسلط باشم و اونجاهایی رو که لازم بود تمرین میکردم ...

 

طبق فیلمنامه یه کاغذ یادداشت برداشتم و نوشتم « همسر عزیزم دیدم خوابیدی ، حیفم اومد بیدارت کنم ، خواب خوبی داشته باشی ، ببخش که باز دیر اومدم ولی اینو بدون که عاشقانه دوست دارم .....» و بعد طبق فیلمنامه اونو گذاشتم کنار تخت همسرم ...

و خوابیدم .

 

صبح که بیدار شدم ، بر خلاف همیشه سکوت دلنشینی همه فضا رو پر کرده بود خونه مرتب و و پنجره ی رو به باغ باز بود ، حیاط آب پاشی شده بود میز صبحانه به طرز زیبایی چیده شده بود ویه دسته گل مورد علاقه من روی میز بود .

یه لحظه فکر کردم سر صحنه فیلم برداری ام ولی ....

 

  داشتم صورتمو میشستم که هستی آرایش کرده و زیباتر شده از همیشه  به طرفم اومد و در حالیکه یکی از اون شاخه گلا رو بهم میداد گفت که «خیلی دوست دارم ......ممنون از اینکه .....»

خیلی چسبید و هستی شده بود همونی که من یه روز به خاطر اون از همه چیزام گذشته بودم .

 

بغلش کردم ، بوسیدمش و .....

 

از آنروز به بعد با محبت و احترام متقابل کم کم زندگی ما تبدیل به همان چیزی شد که در رویاهامان می دیدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...... و خوب فهمیدم که :

                  «خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست ، دوست داشتن داشتنی هاست .....»      

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و هشتم اردیبهشت 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

فراموشی

 

 

 

این داستانک هم نوشته خودمه ، امیدوارم هیچوقت نسبت به خوبیای بقیه آلزایمر نگیریم و اگه قراره چیزی رو فراموش کنیم بدیهای دیگران به خودمون و خوبیهای خودمون به دیگرون باشه

 

آلزایمر

 

 

فکر کنم 100 – 150 امین عکسی بود که نشانم میداد .....

« ببین این عکس مال اون روزیه که با هم رفته بودیم کوه ، یادته گفتی پات پیچیده و درد داری ،  بعد از یک ساعت که باهاش ور رفتیم ، خندیدی و گفتی که سرکاریه ...... بی مزه !!!»

 

ولی من اونو نمی شناختم  و اصلا یادم نمی اومد .

 

« این یکی چی  ؟ ببین توی امامزاده ، روز اولی که قرار گذاشتیم همدیگه رو  ببینیم » « یادته چقدر به خودت رسیده بودی ... فکر کردی داری میری خواستگاری .... دیوونه !!!!»

 

ولی من اصلا هیچی از چیزایی که میگفت یادم نمی اومد ....دکترا میگفتن آلزایمرم در حال پیشرفته ...

 

چند ساعت ... چند روز .....چند هفته .... او هی از خاطرات مشترک میگفت و من واقعا یادم نمی اومد

« ببین این دستنوشته ی تویه : اینو برای من نوشته بودی :هیچوقت نگاههای قشنگتو ، خنده های زیبات یادم نمیره ......خووووب یادت موند؟؟؟!!! »

ولی بازم یادم نمی اومد....  داشتم دیوونه میشدم ، گفتم یه جورایی قال قضیه رو بکنم : داد زدم : اِ ول کن خانم !!!نمیشناسمت !!! کچلم کردی .....

...

 به جای ناراحت شدن و واکنش نشان دادن به برخورد زننده من ، خسته اما آروم و مهربون جلوم نشست  ، به چشمام زل زد و هیچی نگفت و فقط عطوفت بود که از نگاش می بارید ....

 

حیرت زده شده بودم ...این کیه که منو ، اخلاق سگمو .... داره تا این حد تحمل میکنه ؟

 

چقدر این دختر مهربونه ....چقدر متینه ....

 

صبوریاش منو به یاد نرگس میندازه یادش بخیر فقط او اینقدر صبور و مهربون بود .....دلم برای صبوریاش لک زده ....

یه هو....نکنه .... نکنه خودش باشه .آخه هیشکی تا حالا اینقدر صبور نبوده......

بعد درحالیکه چشمانم از حدقه درآمده بود و دهانم باز مانده بود ، متحیر پرسیدم : نرگس ؟!؟!؟!؟!

قطرات اشک گونه های قشنگشو برق انداخت و با خنده ای زیبا – همیشه زیبا می خندید – سر تکون داد که :.......آره !!!!!         میدونستم منو یادت نمیره

 

انگار خواب میدیدم  حس میکردم تو رویام ولی واقعا او نرگس بود .....!!!!

 

آره آلزایمر هم نمی تونست صبوریاشو، متانتشو  فراموشم کنه .......

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در نوزدهم اردیبهشت 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

.... و داستان خلقت دختر .....

 

 

 

یه روز شیطان بعد از مدتها پیش خدا میره و بهش میگه : ای خدا انسان را آفریدی و منو انداختی بیرون ، قبول ،

  اشتباه از من بود ولی در مورد دخترا باید بگم بد کردی

 

خدا با تعجب میگه دختر ؟؟؟؟؟!!!!

شیطان میگه آره همون موجوداتی که خیلی لوسن و نونورن دیگه و بالاتر از خودشونو نمیتونن ببینن

خدا میگه : نه دستور ساخت چنین موجوداتی رو نداده بودیم

یه هو رو به فرشته ها میکنه و میگه میدونم حتما کار شماهاست .

عصبانی میشه

 

و میگه  :چند بار بهتون گفتم با ته مونده ی خاکا گل بازی نکنین هاااااا؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در ششم اردیبهشت 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

اشتباه بزرگ افسر جوان

 

 

     ارتشبد بازنشسته ، همانطور که نشان کماندوی برتر را بر روی شانه افسر جوان می چسباند ، میگفت : "اینکه تمامی علوم و فنون نظامی را با موفقیت گذراندی جای خوشحالی دارد ، ولی یادت باشد ، همیشه ، در همه عملیاتها جایی برای امورات پیش بینی نشده باز بگذار . با همه ایمان و اعتقادی که به درستی طرح و برنامه ات داری، مواظب چاله های پنهان سر راهت باش تا به ناگاه سر از قعر چاله هایی که به نظر خطر نیستند ، در نیاوری ."

 

"شکسپیر میگه : "همیشه زرنگ ترینٍ افراد به احمقانه ترین شکل ممکن به دام می افتند ." "

افسر جوان در حالیکه به غل و زنجیرهای دست و پاهایش نگاه میکرد و به زحمت میتوانست سرش را به خاطر اسلحه هایی که از دو طرف روی شقیقه هایش گذاشته بودند ، تکان دهد سخت به فکر فرو رفته بود که کجای کار اشتباه کرده است .

احمقانه ترین اشتباه او چه بوده است …..؟

ناگهان تلفن همراه سردسته گروه مافیایی به صدا در می آید : صدای قهقهه مستانه اش در آسمان می پیچد …. دانشگاه قبول شدی عزیزم …. سگٌل من ….آفرین ….آفرین دخترم …..

افسر بندی در حالیکه ذوقی ناخوداگاه از ته دلش سربرکشید …..با خود زمزمه کرد : سگل …..  دانشگاه قبول شد …. ناگهان صدای زنجیرها به یادش آورد که او کجاست و …

 

فهمید کجای کار قافیه رو باخته …..

 

 

 

 

   …… او عاشق شده بود !!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و هشتم فروردین 1387     بيان انتقادات و پيشنهادات

خوش آمدی بهار

 

 

 

بچه ها میگفتند باید کوچه ها رو آب پاشی کنیم ، در ودیوار رو آذین بندی کنیم گل و شرشره و بادکنک و خلاصه ........چراغ و چراغونی ، فشفشه و فشفشه بارون کنیم تا استقبالی در خور تو برایت تدارک دیده باشیم

 

 

 

 

بهار زيباي من سلااااااااااااااام 

 

 

 

 

اما...............

 

 

 صبح که پاشدیم دیدیم که گل یاس شکوفه کرده ، روی گل محمدی شبنم نشسته ، گنجیشکا دارن چکاوک میخونن  و شانه به سرک داره با کفترای لب بوم دل میده و قلوه میگیره .....

 

 

تازه فهمیدیم تو اومدی و ما چه بچگانه به فکر استقبال تو بودیم

 

 

 

تو با همه مهمونا فرق داشتی !!!!!!

 

 

آغوشمو گشودم و با صدای بلند که بعدا مامانم میگفت حتی همسایه ها ی کوچه بغلی هم گفتن که صدامو شنیدن داد زدم که:

 

 

 

 

 

 

 

سلام بهاااااااار!!!!!!!

 

خوش اووووووووومدی 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و هشتم اسفند 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

بهار شوید ......

 بهار می آید مثل بهار سال قبل ، مثل بهارهای سالهای قبل و بار دیگر گل و بلبل و شکوفه و .....

 

و چشم به هم نزده بهار خواهد رفت مثل بهار سال قبل ومثل بهارهای سالهای قبل .....

 

آیا صرف این تغییر طبیعی میشود با بهار به اوج خوشدلی و خوشدمی رسید ؟

 

و مهمتر اینکه آیا با رفتن بهار آیا ما را هم دلخستگی روزهای داغ و  طاقت فرسای تابستان باید که درنوردد یا از آن بدتر افتادن برگهای زرد پائیزی و سرمای جانگزای زمستان ؟

 

 

 

 

 

 

عرفا اعتقاد دارند عید و بهار یک تحول درونی است و انسان زمانی میتواند عید را و بهار را به شادمانی بنشیند که در درون این احساس را زنده کند

و مگر بهار درون چگونه متولد میشود و چگونه می توانیم بهاری باشیم ...

......

......

.....

انسان موجودی است اجتماعی و با همگنان  و همراهان است که معنا پیدا میکند

با آنها تعریف میشود ...با آنها زندگی میکند .... با آنها به اوج سعادت میرسد.... والبته با آنهاست که میتواند دنیا را جهنمی برای خود و صد البته بدتر برای آنان بسازد .......

بهار می آید و چه زیباست ما بهار را در درونمان و در ارتباطاتمان زنده کنیم

مهم نیست چند بهار را در کنار هم زندگی کنیم مهم این است که چند لحظه بهاری زندگی می کنیم

 

معطل نکنید ......  دل خود و اونایی رو که میتونین ُبهاری کنین .... بجنبین بهار شده ..... بهاری باشید .....بهار شوید ....

 

 

 

فقط دو ثانیه طول میکشد که بهش بگویی "دوستت دارم"

 

فقط سه ثانیه طول میکشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشانی

 

فقط پنج ثانیه زمان می خواهد دستش را در دستانت بگیری تا قلبش از محبت سیراب شود

 

تنها چند ثانیه وقت می برد که تلفنی به او بگویی "دلم برات تنگ شده"

 

تنها چند لحظه زمان میبرد که بهش پیام بدی که هنوز بهش علاقه داری و برای دیدنش لحظه ها رو میشمری .....

 

و این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمرمان در کنار هم است

 

وقتی محبت را اینگونه ابراز می کنیم مثل درخت ها در بهار زیبا می شویم

 

ما آدمها می توانیم در چهره ی هم قلب هایمان را ببینیم و عشق چقدر صورت ها را زیبا می کند!

درست مثل شکوفه های رنگارنگ که درخت ها را قشنگ می کنند.

 

یادمان باشد عمر کوتاه است مثل گل های بهاری و در پایان زندگی هیچ یک از ما از  گردنبند های  جواهر  و ماشین های لوکس و خونه های بزرگ خرسند نخواهیم بود و حسرت بیشتر داشتن را نخواهیم داشت 

 

 اما خیلی از ما خواهیم گفت کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم و همه ی نا گفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه به هم بگوییم...

 

نگذاریم این تجربه تلخ رو ما هم تجربه کنیم .....

.....

.....

...  بهار شده ......بهار شوید .......

 

 

                    

 

 

                                                            بهار شده ......   بهار شوید   .......

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در یازدهم اسفند 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

قاصدک

 

 

وقتی قاصدکها پرپر میشوند .....

 

 

 

 "فاصدک های تنها"

یک روز که به خودشان می آیند می بینند که توی دل آسمون غوطه می خورند...

اما نمیدونند کجان؟

اصلا نمیدونند از کجا اومدند و به کجا میرند؟

نمیدونند کجا قراره بمونند و حتی چه چیزهایی رو تجربه کنند...

                                                                                یعنی ممکنه؟

 

                                                                                         ما هم آره؟ قاصدکیم؟

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در هشتم اسفند 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

به استقبال بهار برویم

 

 

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

 

طبیعت بهار را چشم در راه است شما چی ؟

 

 

اغوشها را بگشایید و بگذارید نسیم دلنواز بهاری همه وجودتان را فرا گیرد

 

صدای پای بهار می آید مبادا  ما را که خواب غفلت .....

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در سوم اسفند 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

یکسال گذشت

سلام حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
 که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
 که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد
ونه این دل بی درمان ناماندگار من


یکسال از تولد وبلاگ توتیا و ترنج میگذرد


شعر بالا اولین مطلبی بود که که در وبلاگ گذاشتیم یکسال میگذرد و من اکنون گاهی دلم برای وبلاگم  و مخاطبانش  تنگ میشود .وبلاگم به مثل بچه های یک ساله گاه شیرین میزند شیطنت میکند و به اندازه کافی جای خودش رو توی دلم باز کرده .
یکسال میگذرد و اکنون که دوباره از خودم میپرسم چرا وبلاگ ؟ ناخودآگاه جواب میدهم :
ممکن است مطالبم آنقدر غنی نباشد که آموزشی برای کسی به ارمغان بیاورد 
ولی برای آموزش سایتها ووبلاگهای فراوانی است

......

ولی عقیده دارم
آن چیزی  که در این زمانه گاه تا سر حد جنون دل آدم برایش تنگ میشود و همواره بدنبالش میگردد  یک احساس خوب است

یک تنفس ،یک لحظه زیبا ، یک احساس قشنگ ولو برای یک دم . و وبلاگ هم به جای پرداختن  به مسایل ناقص علمی و فلسفی و... بهتر است به ایجاد این لحظه قشنگ همت گمارد .

و میبینم بیشتر  مطالبم در این راستا بوده :
یک عکس پر احساس  ، یک شعر زیبا ، یک دکلمه قشنگ همه و همه برای آفریدن این لحظه رویایی رسالت یافته اند
برای خود من که اینگونه بوده امیدوارم برای مخاطبان پرشور و سراسر ذوق وبلاگ هم مفید واقع شده باشد .
و اکنو باز هم دلم میخواهد بنویسم :

سلام

 حال همه ما خوب است

 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

 که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند

......


امیدوارم این خیال دور هیچ گاه هوای گم شدن به سرش نزند .

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و هشتم بهمن 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

شهر ماشيني

 

 

شعر زیر مال یکی از دوستان محترم منه . دیدم خیلی زیباست بدون اینکه فرصت اجازه گرفتن پش بیاد آپش کردم امیدوارم از این بی ادبی من نرنجه و منو ببخشه

 

اگر دلم سياه است

تيرگي دل من از وجود زشت من نيست

اين دوده از روزگار است

گهي گوئيم

در اين دنياي ماشينی عشق را مکاني نيست

لحظه اي درنگ کافيست

گوش فرا دهيد

ندا مي رسد

نبض آن ماشين پير هنوز به عشق من و توست که ميزند

او براي احساس زنده است و ما 

زيباترين کلمات را در دلمان زنده بگور مي کنيم

چرا چشم ها را نيمه باز دوباره مي بنديم ؟

زيبايي بسيار است

آري زمستان است اما

هواي تازه نياز ماست

اي کاش قدرت گشودن دريچه اي را داشتيم

از چه ميترسيم ؟

وقتي نيرومندترين در وجود ماست ؟!؟!؟

گاهي فقط به خاطر ترس از مه آن سوي پنجره

مهر تحريم لطافت باران را بر دستهامان ميزنيم


ما همه فرزندان خاکيم

آغوش باز خاک جايگاه باران است

پس چرا ما را عشق باران نيست

چرا از آن گريزانيم ؟

ما همه تبعيدي شهر ربات و بتنيم

اما فقط کافيست چشم ها را چند لحظه اي زودتر باز کنيم

تا شاهد طلوع خورشيد مشرق باشيم

خورشيدي که ازايوان خانه ما برمي خيزد

خورشيدي است که از براي من و توست


 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در بیست و چهارم بهمن 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

گفتن یا نگفتن

 
 
 
حرف هايي هست براي گفتن که
 
                                                               اگر گوشي نبود نمي گوييم
 
و حرف هاييست براي نگفتن
 
حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند
 
 
و سرمايه ي هر کس به اندازه ي حرف هاييست که براي نگفتن دارد


 

دکتر شریعتی

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در سیزدهم بهمن 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

رز سفید

     چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!"
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"
پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از
فروشگاه منتظر بماند. "بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد."
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری
که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"
پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!"
بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای
مادرت گل بخری."
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد.
دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت."
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

 

 

 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در نهم بهمن 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

یه کمی هم فرجه

دیگه به درک این مطلب هم برای خانما ......

 برای مامانای زحمتکش : 

مامان و بابا

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد.
باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد!

 

 

مغز خانم ها و آقایان 

(این یکی که کوفتتون بشه الهی )

 

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

 

(خانما زیاد خوشحال نشن  از  جنس افعال معکوس بود ......  )



 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در ششم بهمن 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

شجاعت و لطیفه

چون خیلی وقته آپ نکردم دو تا مطلب میذارم :

(۱)

شجاعت

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته
يود !
 اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه
سفيد او نمره 20 دادند ( ای ول ....)

 

(۲)
چند تا لطیفه
 
 

تابلوهاي بين راهي در 5 کيلومتري شهرها:

... قم : لطفاً با وضو وارد شويد!... قزوين: لطفاً ........................ رشت: از غيرت خود بکاهيد!... آبادن: پاريس 5 کيلومتر!... تبريز: پايان تمام محدوديتها

 

پسر خوب :

پسر خوب چگونه پسری است ؟ پسری که اولا دوست دختر نداشته باشه - دوما دوست دختر نداشته باشه - سوما دوست دختر نداشته باشه - چهارما دوست دختر نداشته باشه..... چون دوست دختر بنای اولیه منحرف شدن این گل های پاک و معصوم است

 

 

 

حجاب دانشجویی:

نحوه عملکرد حراست دانشگاه :

 دیروز : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!!

 امروز: از پذیرفتن خانم ها، با شلوار کوتاه معذوریم!!!

فردا : خواهشا با شلوار وارد شوید

 

خواستگاري از دختر سبيل دار:

مرده میره خواستگاری، دختره سبیل داشته....

 بهش میگه: چرا سبیل داری؟ دختره میزنه زیر گریه.....

 مرده میاد دلداری بده میگه: مرد که گریه نمی‌کنه

 

دعاي دخترونه:

 دخترها :خدایا  من چیزی برای خودم نمی خوام فقط یه داماد خوب و خوشگل و پولدار نصیب مادرم کن( آخی بمیرم براتون)

 

نامه نگاری:

  یک نفر اونقدر واسه نامزدش نامه ميفرسته

كه بالاخره نامزدش با نامه رسون ازدواج ميكنه

(البته الان دیگه باید مواظب مدیر یاهو مسنجر و یاهو میل و و مدیران اپراتورهای اول و البته دوم بود تا .... ... )

 

جلوگیری از فساد:

ستاد مبارزه با فساد و بد حجابی اعلام کرد:

از این به بعد کسی حق ندارد عسل و میرزا قاسمی را تو یخچال با هم نگه دارد مگر اینکه در یخچال باز باشد
 
 
 

نوشته شده توسط ترنج یا توتیا در سی ام دی 1386     بيان انتقادات و پيشنهادات

مطالب پيشين

ریاستارت یا بعبارتی ریست
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست ؟
باران
دیدی پیدایت کردم
شاهنامه را آخر خوش است !!!
خداحافظ
مهتاب
فراموشی
.... و داستان خلقت دختر .....
اشتباه بزرگ افسر جوان
خوش آمدی بهار
بهار شوید ......
قاصدک
به استقبال بهار برویم
یکسال گذشت


درباره ما


توتیا میگه:
زندگی
شاید آن جشنی نباشد
که انتظارش را داشتی
ولی اکنون که
به آن دعوت شده ای
تا میتوانی در آن
زیبا برقص ........
ترنج میگه:
سلام به همه دوستان


نويسندگان
<-AuthorName->


لوگوي ما

src="http://alldata.parsaspace.ir/ghaleb%20p30/logo-alldata.gif" border="0" style="border: medium none" width="75" height="40">


لينکهاي با آمار 3000+

نتایج زنده مسابقات فوتبال

همشهری آنلاین
آرشيو پيوندها

آمار بازديد

 
صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  طراح قالب



Powered By http://alldata.irNet & .Com Copyright © 2008 by ahmad toranji
http://alldata.ir