
بار الها !!! نه در آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد
|
| |
|
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
از دوران دبیرستان با هم بودیم ( از همون بچه گیش از آب می ترسید ) سال ۸۳ هم من دانشگاه قبول شدم و هم اون من کامپیوتر و اون عمران - دانشگاه آزاد - تهران جنوب روز فارغ التحصیلیش ........ ( از همون بچه گیش از آب می ترسید ) بدنبال کار.. پیدا کرد ... خوشحالیش حد و مرز نداشت یه پروژه نقشه برداری تو خوزستان ( از همون بچه گیش از آب می ترسید ) ۱ هفته مونده بود به عید زدن تو بیابون واسه نقشه برداری ( از همون بچه گیش از آب می ترسید ) اومدن از رودخونه رد بشن ( از همون بچه گیش از آب می ترسید ) یا باید به ترس دوران کودکیش غلبه می کرد یا ..........
مهندس علیرضا سلطانی آره غرق شد ، خدا بیامرزتش |
| بی خیالی | |
|
دختر بیچاره دیگه طاقت نداشت !
|
کشتم خودمو.......
گفتم: خسته ام
گفتي: لاتقنطوا من رحمه الله
از رحمت خدا نااميد نشويد (زمر / 53)
گفتم:هيچكس نميداند دردلم چه ميگذرد
گفتي: انالله يحول بين المرء و قلبه
خدا حائل هست بين انسان و قلبش!
(انفال / 24)
گفتم: غير از تو كسي را ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم (ق / 16)
گفتم: ولي انگار اصلاً مرا فراموش كرده اي!
گفتي: فاذكروني اذكركم
مرا ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره / 152)
گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي: و ما يدريك لعل الساعه تكون قريبا
تو چه ميداني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب / 6)
گفتم:تو بزرگي و نزديكت براي من كوچك خيلي دور است!تا آن موقع چكار كنم؟
گفتي: واتبع ما يوحي اليك و اصبر حتي يحكم الله
كارهايي كه به تو گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كند
(يونس / 109)
گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم
كوچك... يك ا شاره كني، تمام ا ست!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت ن باشد (بقره / 216)
گفتم: انا عبدك الضعيف ا لذليل...
گفتي: انالله بالناس لرئوف رحيم
خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربان ا ست (بقره/ 143)
گفتم: دلم گرفته
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
(مردم به چه دلخوش كرد هاند؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشند
(يونس / 58)
گفتم: ا صلاً بيخيال! توكلت علي الله
گفتي: انالله يحب المتوكلين
خدا آنهايي را كه توكل ميكنند دوست دارد (آل عمران / 159)
گفتم: خيلي چاكريم!
ولي اين بار ، انگار گفتي: حواست را خوب جمع كن! يادت باشد كه:
و من الناس من يعبدالله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به وان اصابته فتنه
انقلب علي وجهه خسر الدنيا و ا لآخره
بعضي مردم، خدا را فقط به زبان عبادت ميكنند. ا گر خيري به آنها برسد،
امن و آ رامش پيدا ميكنند و ا گر بلايي سرشان بيايد تا ا متحان شوند، رويگردان
ميشوند. خودشان در دنيا و آخرت ضرر ميكنند (حج / 11)
گفتم: چقدر ا حساس تنهايي ميكنم
گفتي: فاني قريب
من كه نزديكم (بقره / 186)
گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش ميشد به تو نزديك شوم.
گفتي:و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو والأصال
هر صبح و عصر، پروردگارت را پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي
آهسته ياد كن (اعراف / 205)
گفتم: ا ين هم توفيق ميخواهد!
گفتي: أ لا تحبون ا ني غفرالله لكم
دوست نداريد خدا شمارا ببخشد؟! (نور / 22)
گفتم: معلوم ا ست كه دوست دارم مرا ببخشي
گفتي: واستغفروا ربكم ثم توبوا اليه
پس ا ز خدا بخواهيد ببخشدتان و بعد توبه كنيد (هود / 90)
گفتم: با اين همه گناه... آخر چكار ميتوانم بكنم؟
گفتي: الم يعلموا انالله هو يقبل التوبه عن عباده
مگر نميدانيد خداست كه توبه را از بندگانش قبول ميكند؟! (توبه / 104)
گفتم: ديگر روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
(ولي) خدا عزيزاست و دانا، او آمرزنده گناه است و پذيرنده توبه (غافر3 2 )
گفتم: با اين همه گناه، براي كدام گناهم توبه كنم؟
گفتي: انالله يغفر الذنوب جميعا
خدا همه گناهان را ميبخشد (زمر / 53)
گفتم: يعني بازهم بيايم؟ باز هم مرا ميبخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب ا لا الله
به جز خدا كيست كه گناهان را ببخشد؟ (آ لعمران / 135)
گفتم: نميدانم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم مي آورم! آتشم ميزند؛
ذوبم ميكند؛ عاشق ميشوم!... توبه مي كنم
گفتي: ا نالله يحب التوابين و يحب المتطهرين
خدا هم توبه كننده ها و هم آنهايي را كه پاك هستند، دوست دارد (بقره / 222)
ناخواسته گفتم: ا لهي و ربي من لي غيرك
گفتي: اليس الله بكاف عبده
خدا براي بنده اش كافي نيست؟ (زمر / 36)
گفتم: در برابر ا ين همه مهرباني ات چه كار مي توانم بكنم؟
گفتي: يا ايهاالذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكره و اصيلا هو الذي
يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت ا لي النور و كان بالمؤمنين رحيما
اي مؤمنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي
است كه خودش و فرشتگانش بر شما درود و رحمت ميفرستند تا شما را از
تاريكي ها به سوي روشنايي بيرون بياورند. خدا نسبت به مؤمنان مهربان ا ست
(احزاب / 43 41)
باخودم گفتم: خدا... خالق هستي... با فرشته هايش... به ما درود بفرستند تا
آدم بشويم؟!...
بسم خدا![]()
دو مرتبه خواهیم اپید و لی ایندفه از جنس دیگر .نه فقط از جنس ![]()
![]()
که از همه جنس
مدیریت وبلاگ همان ند و نه همانند که تفکرات متفاوت دارند .
حالیا مصلحت وقت در این است که مسرور گردانیم خود را به نوشتن و پرداختن به انچه که پرداختن یست
مدیران جدید هم خواهیم قبول کردندی.
امیدواریم که باز کوتاه نییاییم و توتیا ترنج را فرتوت تر
نگردانیم.
امین .

وقت کردین اینروزا یه سری به پارک هم بزنید
درختان اندر اقصای زمستان هم دیدن داره ها!!!!!!!
مدارکمان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛
همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا میشدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم.
چون او نشانیام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمیشنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئناش را دیدم
و حرکت لبهایش را که گفت: پیدایت میکنم.
سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: دیدی پیدایت کردم!
.
.

.
دکترها جوابم کردهاند. روی تخت دراز کشیدهام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می زنم؛ کاری که از خودش یاد گرفته ام.
می گویم: باز هم من باید زودتر بروم. نه! نگران نباش! این بار من پیدایت می کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهارصد. نشان به نشان لبخند.
اسم رمز: دیدی پیدایت کردم!
خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازیش. شيطان گفت:نه !!! لیلی اقبالِ میلِ توست بخواه تا بيفتد. تا باشد ....
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
.
.
و ليلي اتفاق افتاد.... .
!!!!!!!!
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: لیلی و درد ؟ آسودگي ست. زیستنی ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و اشتیاق به آنچه بدست آوردی .
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان اما گفت: ساده است. اراده کنی دم دست است و زود .
و دنيا پر شد از ليلي
2 -0 به نفع شیطان
.
.
.
.
دنیا پر شد اما ......
اما لیلی هاي زود!!!. ليلي هاي ساده اينجايي!!!
ليلي هاي نزديک لحظه اي!!!.....
مجنون اما مصمم و امیدوار
رو به آسمان منتظر ندایی دیگر بود !!!
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان دگر نبود.
و شیطان دیگر نبود !!!!
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
ميدانست که ليلي او تا ابد طول مي کشد
او لیلی ابدی میخواست
دیر اما نه لحظه ای ،که ، ابدی!!!!
و شیطان دیگر نبود !!!!
و لیلی ها دیگر نبودند !!!
نمیدونم چرا از این فرزاد حسنی خیلی خوشم میومد با اینکه بعضی مواقع لحن صحبتش با مهمونای کوله پشتی حسابی اعصاب آدمو خورد میکرد ولی از حق نگذریم خیلی باحال بود ...
چند روز پیش تلویزیون ترانه خداحافظ اونو پخش کرد و به یاد اون افتادم ،
خداییش قشنگ سروده بود .......

(((
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ،
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
)))
افسون کلمات
گفتم چه بارونی میباره ....![]()
گفت : «آره میشه مثل دیوونه ها رفت و دو ساعت تموم زیر بارون قدم زد
و ...و بعد بلند خندید
»
چتر بر نداشتیم ....بارون حسابی خیسمون کرد یک موزیک نرم هم داشت پخش میشد ...و در تمام طول بارون من و مهتاب گفتیم و خندیدیم ... از خاطرات خوش گذشته ، از برنامه های رویایی آینده .
بعد رز قرمز زیبایی که قطرات بارون اونو به غایت زیبا کرده بود از باغچه چیدم و به مهتاب دادم و با تمام احساس گفتم که : « خیلی دوست دارم .....
»
...
کارگردان کات داد
!!! و گفت که خیلی خوب بود بچه ها ، خسته نباشین
، ماشین آب پاش ، دوربینا و... رو جمع کنین بقیه اش باشه واسه فردا شب همگی به خیر!!!
فیلم داشت برای جشنواره آماده میشد و من تمام تلاشم این بود که امسال حق ضایع شده ی چند سال گذشتمو با بردن سیمرغ بگیرم .
لذا از هیچ فرصتی برای هماهنگ شدن با نقشم دریغ نمیکردم ...
شب وقتی خسته و کوفته به طرف خونه میرفتم
، فکر روبرو شدن با غرغرهای گوشخراش و دل آزار هستی و اون رفتارای تندش، دیوونم میکرد .....![]()
کاش میشد یه گوشه از اون زندگی که بازی میکردم روواقعا داشتم .![]()
خونه که رسیدم دیدم هستی خوابیده بود ، نه چایی ، نه شامی .....![]()
گفتم ولش کن یه ساندویچ سرد کوفت کنیم بهتره از اینکه .....![]()
در حین خوردن ساندویچ داشتم فیلمنامه رو میخوندم تا برای فردا بهش کاملا مسلط باشم و اونجاهایی رو که لازم بود تمرین میکردم ...
طبق فیلمنامه یه کاغذ یادداشت برداشتم و نوشتم « همسر عزیزم دیدم خوابیدی ، حیفم اومد بیدارت کنم ، خواب خوبی داشته باشی ، ببخش که باز دیر اومدم ولی اینو بدون که عاشقانه دوست دارم .....![]()
» و بعد طبق فیلمنامه اونو گذاشتم کنار تخت همسرم ...
و خوابیدم .
صبح که بیدار شدم ، بر خلاف همیشه سکوت دلنشینی همه فضا رو پر کرده بود
خونه مرتب و و پنجره ی رو به باغ باز بود ،
حیاط آب پاشی شده بود میز صبحانه به طرز زیبایی چیده شده بود
ویه دسته گل مورد علاقه من روی میز بود .![]()
یه لحظه فکر کردم سر صحنه فیلم برداری ام ولی ....![]()
داشتم صورتمو میشستم که هستی آرایش کرده
و زیباتر شده از همیشه
به طرفم اومد و در حالیکه یکی از اون شاخه گلا رو بهم میداد
گفت که «خیلی دوست دارم
......ممنون از اینکه .....
»
خیلی چسبید
و هستی شده بود همونی که من یه روز به خاطر اون از همه چیزام گذشته بودم .![]()
![]()
![]()
بغلش کردم ، بوسیدمش
و .....![]()
از آنروز به بعد با محبت و احترام متقابل کم کم زندگی ما تبدیل به همان چیزی شد که در رویاهامان می دیدیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...... و خوب فهمیدم که :
«خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست ، دوست داشتن داشتنی هاست .....»
این داستانک هم نوشته خودمه
، امیدوارم هیچوقت نسبت به خوبیای بقیه آلزایمر نگیریم و اگه قراره چیزی رو فراموش کنیم بدیهای دیگران به خودمون و خوبیهای خودمون به دیگرون باشه ![]()
آلزایمر
فکر کنم 100 – 150 امین عکسی بود که نشانم میداد .....
« ببین این عکس مال اون روزیه که با هم رفته بودیم کوه ، یادته گفتی پات پیچیده و درد داری ، بعد از یک ساعت که باهاش ور رفتیم ، خندیدی و گفتی که سرکاریه
...... بی مزه !!!
»
ولی من اونو نمی شناختم و اصلا یادم نمی اومد .
« این یکی چی ؟ ببین توی امامزاده ، روز اولی که قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم
» « یادته چقدر به خودت رسیده بودی
... فکر کردی داری میری خواستگاری .
... دیوونه
!!!!»
ولی من اصلا هیچی از چیزایی که میگفت یادم نمی اومد ....دکترا میگفتن آلزایمرم در حال پیشرفته ...
چند ساعت ... چند روز .....چند هفته .... او هی از خاطرات مشترک میگفت و من واقعا یادم نمی اومد
« ببین این دستنوشته ی تویه : اینو برای من نوشته بودی :هیچوقت نگاههای قشنگتو
، خنده های زیبات یادم نمیره
......خووووب یادت موند
؟؟؟!!! »
ولی بازم یادم نمی اومد.... داشتم دیوونه میشدم ، گفتم یه جورایی قال قضیه رو بکنم : داد زدم : اِ ول کن خانم !!!نمیشناسمت !!! کچلم کردی .....
...
به جای ناراحت شدن و واکنش نشان دادن به برخورد زننده من ، خسته اما آروم و مهربون جلوم نشست ، به چشمام زل زد و هیچی نگفت و فقط عطوفت بود که از نگاش می بارید ....
حیرت زده شده بودم ...این کیه که منو ، اخلاق سگمو .... داره تا این حد تحمل میکنه ؟
چقدر این دختر مهربونه ....چقدر متینه ....
صبوریاش منو به یاد نرگس
میندازه یادش بخیر فقط او اینقدر صبور و مهربون بود .....دلم برای صبوریاش لک زده ....![]()
یه هو....نکنه .... نکنه خودش باشه .آخه هیشکی تا حالا اینقدر صبور نبوده......![]()
بعد درحالیکه چشمانم از حدقه درآمده بود
و دهانم باز مانده بود
، متحیر پرسیدم : نرگس ؟!؟!؟!؟!
قطرات اشک گونه های قشنگشو برق انداخت و با خنده ای زیبا – همیشه زیبا می خندید – سر تکون داد که :.......آره !!!!!
میدونستم منو یادت نمیره ![]()
انگار خواب میدیدم حس میکردم تو رویام ولی واقعا او نرگس بود .....!!!!![]()
آره آلزایمر هم نمی تونست صبوریاشو، متانتشو فراموشم کنه .......
یه روز شیطان بعد از مدتها پیش خدا میره و بهش میگه : ای خدا انسان را آفریدی و منو انداختی بیرون ، قبول
،
اشتباه از من بود ولی در مورد دخترا
باید بگم بد کردی ![]()
خدا با تعجب میگه دختر ؟؟؟؟؟!!!!![]()
شیطان میگه آره همون موجوداتی که خیلی لوسن
و نونورن
دیگه و بالاتر از خودشونو نمیتونن ببینن ![]()
خدا میگه : نه دستور ساخت چنین موجوداتی رو نداده بودیم ![]()
یه هو رو به فرشته ها میکنه و میگه میدونم حتما کار شماهاست .
عصبانی میشه ![]()
و میگه :چند بار بهتون گفتم با ته مونده ی خاکا گل بازی نکنین هاااااا؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ارتشبد بازنشسته ، همانطور که نشان کماندوی برتر را بر روی شانه افسر جوان می چسباند ، میگفت : "اینکه تمامی علوم و فنون نظامی را با موفقیت گذراندی جای خوشحالی دارد ، ولی یادت باشد ، همیشه ، در همه عملیاتها جایی برای امورات پیش بینی نشده باز بگذار . با همه ایمان و اعتقادی که به درستی طرح و برنامه ات داری، مواظب چاله های پنهان سر راهت باش تا به ناگاه سر از قعر چاله هایی که به نظر خطر نیستند ، در نیاوری ."
"شکسپیر میگه : "همیشه زرنگ ترینٍ افراد به احمقانه ترین شکل ممکن به دام می افتند ." "
…
…
…
…
افسر جوان در حالیکه به غل و زنجیرهای دست و پاهایش نگاه میکرد و به زحمت میتوانست سرش را به خاطر اسلحه هایی که از دو طرف روی شقیقه هایش گذاشته بودند ، تکان دهد سخت به فکر فرو رفته بود که کجای کار اشتباه کرده است .
احمقانه ترین اشتباه او چه بوده است …..؟
ناگهان تلفن همراه سردسته گروه مافیایی به صدا در می آید : صدای قهقهه مستانه اش در آسمان می پیچد …. دانشگاه قبول شدی عزیزم …. سگٌل من ….آفرین ….آفرین دخترم …..
افسر بندی در حالیکه ذوقی ناخوداگاه از ته دلش سربرکشید …..با خود زمزمه کرد : سگل ….. دانشگاه قبول شد …. ناگهان صدای زنجیرها به یادش آورد که او کجاست و …
فهمید کجای کار قافیه رو باخته …..
…… او عاشق شده بود !!!!!!!
بچه ها میگفتند باید کوچه ها رو آب پاشی کنیم ، در ودیوار رو آذین بندی کنیم گل و شرشره و بادکنک و خلاصه ........چراغ و چراغونی ، فشفشه و فشفشه بارون کنیم تا استقبالی در خور تو برایت تدارک دیده باشیم
اما...............
تازه فهمیدیم تو اومدی و ما چه بچگانه به فکر استقبال تو بودیم
تو با همه مهمونا فرق داشتی !!!!!!
آغوشمو گشودم و با صدای بلند که بعدا مامانم میگفت حتی همسایه ها ی کوچه بغلی هم گفتن که صدامو شنیدن داد زدم که:

سلام بهاااااااار!!!!!!!
خوش اووووووووومدی
و چشم به هم نزده بهار خواهد رفت مثل بهار سال قبل ومثل بهارهای سالهای قبل .....
آیا صرف این تغییر طبیعی میشود با بهار به اوج خوشدلی و خوشدمی رسید ؟
و مهمتر اینکه آیا با رفتن بهار آیا ما را هم دلخستگی روزهای داغ و طاقت فرسای تابستان باید که درنوردد یا از آن بدتر افتادن برگهای زرد پائیزی و سرمای جانگزای زمستان ؟

عرفا اعتقاد دارند عید و بهار یک تحول درونی است و انسان زمانی میتواند عید را و بهار را به شادمانی بنشیند که در درون این احساس را زنده کند
و مگر بهار درون چگونه متولد میشود و چگونه می توانیم بهاری باشیم ...
......
......
.....
انسان موجودی است اجتماعی و با همگنان و همراهان است که معنا پیدا میکند
با آنها تعریف میشود ...با آنها زندگی میکند .... با آنها به اوج سعادت میرسد.... والبته با آنهاست که میتواند دنیا را جهنمی برای خود و صد البته بدتر برای آنان بسازد .......
بهار می آید و چه زیباست ما بهار را در درونمان و در ارتباطاتمان زنده کنیم
مهم نیست چند بهار را در کنار هم زندگی کنیم مهم این است که چند لحظه بهاری زندگی می کنیم
معطل نکنید ...... دل خود و اونایی رو که میتونین ُبهاری کنین .... بجنبین بهار شده ..... بهاری باشید .....بهار شوید ....

فقط دو ثانیه طول میکشد که بهش بگویی "دوستت دارم"
فقط سه ثانیه طول میکشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشانی
فقط پنج ثانیه زمان می خواهد دستش را در دستانت بگیری تا قلبش از محبت سیراب شود
تنها چند ثانیه وقت می برد که تلفنی به او بگویی "دلم برات تنگ شده"
تنها چند لحظه زمان میبرد که بهش پیام بدی که هنوز بهش علاقه داری و برای دیدنش لحظه ها رو میشمری .....
و این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمرمان در کنار هم است
وقتی محبت را اینگونه ابراز می کنیم مثل درخت ها در بهار زیبا می شویم
ما آدمها می توانیم در چهره ی هم قلب هایمان را ببینیم و عشق چقدر صورت ها را زیبا می کند!
درست مثل شکوفه های رنگارنگ که درخت ها را قشنگ می کنند.
یادمان باشد عمر کوتاه است مثل گل های بهاری و در پایان زندگی هیچ یک از ما از گردنبند های جواهر و ماشین های لوکس و خونه های بزرگ خرسند نخواهیم بود و حسرت بیشتر داشتن را نخواهیم داشت
اما خیلی از ما خواهیم گفت کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم و همه ی نا گفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه به هم بگوییم...
نگذاریم این تجربه تلخ رو ما هم تجربه کنیم .....
.....
.....
... بهار شده ......بهار شوید .......

وقتی قاصدکها پرپر میشوند .....

"فاصدک های تنها"
یک روز که به خودشان می آیند می بینند که توی دل آسمون غوطه می خورند...
اما نمیدونند کجان؟
اصلا نمیدونند از کجا اومدند و به کجا میرند؟
نمیدونند کجا قراره بمونند و حتی چه چیزهایی رو تجربه کنند...
یعنی ممکنه؟
ما هم آره؟ قاصدکیم؟
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

![]()
صدای پای بهار می آید مبادا ما را که خواب غفلت .....
یکسال از تولد وبلاگ توتیا و ترنج میگذرد
شعر بالا اولین مطلبی بود که که در وبلاگ گذاشتیم یکسال میگذرد و من اکنون گاهی دلم برای وبلاگم و مخاطبانش تنگ میشود .وبلاگم به مثل بچه های یک ساله گاه شیرین میزند شیطنت میکند و به اندازه کافی جای خودش رو توی دلم باز کرده .
یکسال میگذرد و اکنون که دوباره از خودم میپرسم چرا وبلاگ ؟ ناخودآگاه جواب میدهم :
ممکن است مطالبم آنقدر غنی نباشد که آموزشی برای کسی به ارمغان بیاورد
ولی برای آموزش سایتها ووبلاگهای فراوانی است
......
ولی عقیده دارم
آن چیزی که در این زمانه گاه تا سر حد جنون دل آدم برایش تنگ میشود و همواره بدنبالش میگردد یک احساس خوب است
یک تنفس ،یک لحظه زیبا ، یک احساس قشنگ ولو برای یک دم . و وبلاگ هم به جای پرداختن به مسایل ناقص علمی و فلسفی و... بهتر است به ایجاد این لحظه قشنگ همت گمارد .
و میبینم بیشتر مطالبم در این راستا بوده :
یک عکس پر احساس ، یک شعر زیبا ، یک دکلمه قشنگ همه و همه برای آفریدن این لحظه رویایی رسالت یافته اند
برای خود من که اینگونه بوده امیدوارم برای مخاطبان پرشور و سراسر ذوق وبلاگ هم مفید واقع شده باشد .
و اکنو باز هم دلم میخواهد بنویسم :
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند
......
امیدوارم این خیال دور هیچ گاه هوای گم شدن به سرش نزند . ![]()
شعر زیر مال یکی از دوستان محترم منه
. دیدم خیلی زیباست بدون اینکه فرصت اجازه گرفتن پش بیاد آپش کردم امیدوارم از این بی ادبی من نرنجه
و منو ببخشه ![]()
اگر دلم سياه است
تيرگي دل من از وجود زشت من نيست
اين دوده از روزگار است
گهي گوئيمدر اين دنياي ماشينی عشق را مکاني نيست
لحظه اي درنگ کافيست
گوش فرا دهيد
ندا مي رسد
نبض آن ماشين پير هنوز به عشق من و توست که ميزند
او براي احساس زنده است و ما
زيباترين کلمات را در دلمان زنده بگور مي کنيم
چرا چشم ها را نيمه باز دوباره مي بنديم ؟
زيبايي بسيار است
آري زمستان است اما
هواي تازه نياز ماست
اي کاش قدرت گشودن دريچه اي را داشتيم
از چه ميترسيم ؟
وقتي نيرومندترين در وجود ماست ؟!؟!؟
گاهي فقط به خاطر ترس از مه آن سوي پنجره
مهر تحريم لطافت باران را بر دستهامان ميزنيم
ما همه فرزندان خاکيم
آغوش باز خاک جايگاه باران است
پس چرا ما را عشق باران نيست
چرا از آن گريزانيم ؟
ما همه تبعيدي شهر ربات و بتنيم
اما فقط کافيست چشم ها را چند لحظه اي زودتر باز کنيم
تا شاهد طلوع خورشيد مشرق باشيم
خورشيدي که ازايوان خانه ما برمي خيزد
خورشيدي است که از براي من و توست
دکتر شریعتی