افسون کلمات
گفتم چه بارونی میباره ....
گفت : «آره میشه مثل دیوونه ها رفت و دو ساعت تموم زیر بارون قدم زد
و ...و بعد بلند خندید
»
چتر بر نداشتیم ....بارون حسابی خیسمون کرد یک موزیک نرم هم داشت پخش میشد ...و در تمام طول بارون من و مهتاب گفتیم و خندیدیم ... از خاطرات خوش گذشته ، از برنامه های رویایی آینده .
بعد رز قرمز زیبایی که قطرات بارون اونو به غایت زیبا کرده بود از باغچه چیدم و به مهتاب دادم و با تمام احساس گفتم که : « خیلی دوست دارم .....
»
...
کارگردان کات داد
!!! و گفت که خیلی خوب بود بچه ها ، خسته نباشین
، ماشین آب پاش ، دوربینا و... رو جمع کنین بقیه اش باشه واسه فردا شب همگی به خیر!!!
فیلم داشت برای جشنواره آماده میشد و من تمام تلاشم این بود که امسال حق ضایع شده ی چند سال گذشتمو با بردن سیمرغ بگیرم .
لذا از هیچ فرصتی برای هماهنگ شدن با نقشم دریغ نمیکردم ...
شب وقتی خسته و کوفته به طرف خونه میرفتم
، فکر روبرو شدن با غرغرهای گوشخراش و دل آزار هستی و اون رفتارای تندش، دیوونم میکرد .....
کاش میشد یه گوشه از اون زندگی که بازی میکردم روواقعا داشتم .
خونه که رسیدم دیدم هستی خوابیده بود ، نه چایی ، نه شامی .....
گفتم ولش کن یه ساندویچ سرد کوفت کنیم بهتره از اینکه .....
در حین خوردن ساندویچ داشتم فیلمنامه رو میخوندم تا برای فردا بهش کاملا مسلط باشم و اونجاهایی رو که لازم بود تمرین میکردم ...
طبق فیلمنامه یه کاغذ یادداشت برداشتم و نوشتم « همسر عزیزم دیدم خوابیدی ، حیفم اومد بیدارت کنم ، خواب خوبی داشته باشی ، ببخش که باز دیر اومدم ولی اینو بدون که عاشقانه دوست دارم .....
» و بعد طبق فیلمنامه اونو گذاشتم کنار تخت همسرم ...
و خوابیدم .
صبح که بیدار شدم ، بر خلاف همیشه سکوت دلنشینی همه فضا رو پر کرده بود
خونه مرتب و و پنجره ی رو به باغ باز بود ،
حیاط آب پاشی شده بود میز صبحانه به طرز زیبایی چیده شده بود
ویه دسته گل مورد علاقه من روی میز بود .
یه لحظه فکر کردم سر صحنه فیلم برداری ام ولی ....
داشتم صورتمو میشستم که هستی آرایش کرده
و زیباتر شده از همیشه
به طرفم اومد و در حالیکه یکی از اون شاخه گلا رو بهم میداد
گفت که «خیلی دوست دارم
......ممنون از اینکه .....
»
خیلی چسبید
و هستی شده بود همونی که من یه روز به خاطر اون از همه چیزام گذشته بودم .


بغلش کردم ، بوسیدمش
و .....
از آنروز به بعد با محبت و احترام متقابل کم کم زندگی ما تبدیل به همان چیزی شد که در رویاهامان می دیدیم 






















...... و خوب فهمیدم که :
«خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست ، دوست داشتن داشتنی هاست .....»