خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازیش. شيطان گفت:نه !!! لیلی اقبالِ میلِ توست بخواه تا بيفتد. تا باشد ....
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
.
.
و ليلي اتفاق افتاد.... .
!!!!!!!!
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: لیلی و درد ؟ آسودگي ست. زیستنی ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و اشتیاق به آنچه بدست آوردی .
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان اما گفت: ساده است. اراده کنی دم دست است و زود .
و دنيا پر شد از ليلي
2 -0 به نفع شیطان
.
.
.
.
دنیا پر شد اما ......
اما لیلی هاي زود!!!. ليلي هاي ساده اينجايي!!!
ليلي هاي نزديک لحظه اي!!!.....
مجنون اما مصمم و امیدوار
رو به آسمان منتظر ندایی دیگر بود !!!
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان دگر نبود.
و شیطان دیگر نبود !!!!
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و
ميدانست که ليلي او تا ابد طول مي کشد
او لیلی ابدی میخواست
دیر اما نه لحظه ای ،که ، ابدی!!!!
و شیطان دیگر نبود !!!!
و لیلی ها دیگر نبودند !!!









